بيست سال پيش، بيست آذر سال ١٣٧٤ توي يك روز برفي به دنيا اومدم...اولين فرزند يه مادر بيست ساله!اولين طعمي كه بعد از شير مادر چيشدم طعم انار بود به خواست مادرم!از ده ماهگي شروع به حرف زدن كردم ولي اولين كلمه اي كه گفتم نه مامان بود و نه بابا!چهارساله بودم كه رفتم سمت ورزش و وستاي صميميم شدن كفش هاي ژيمناستيك!توي شيش سالگي عاشق شدم!هفت ساله بودم كه علاقه مند به كتاب شدم و ديگه يه بچه هفت ساله عينكي بودم!نه ساله كه شدم فهميدم دنيا به قشنگي چشماي مادرم نيست!تا دوازده سالگي بيشتر سرگرم درس بودم!
دوازده تا پونزده سالگي فكر ميكنم خواب بودم يه خواب شيرين كه بهش ميگن نوجواني و دوره سخت زندگي كه برعكس ظاهر آروم من اصلا آروم نگذشت!پونزده سالم بود كه بزرگ شدم! موهام كم كم سفيد شد شايد خيلي بزرگ شدم و پير!فكر ميكنم توي نوزده سالگي مردم!و الان بيست ساله امشايد منتظر زندگي پس از مرگ و به قول يك دوست عزيز پروانه شدن تولدم مبارك
برچسب:
نویسنده: رضا فراهانی
تاريخ: چهارشنبه
20 بهمن
1400 ساعت: 23:48